تابوت عشق

خاطره ای از آن روزها برای این روزها!

با توجه به اینکه در آن سالها تظاهرات کمتری در شهر ما صورت می گرفت لذا شورنو جوانی  از یک طرف و شور انقلابی از طرف دیگر مرا به دیگر شهرها و شرکت در راهپیماییها و تظاهرات دیگر شهرها ی استان آذربایجان غربی می کشاند. فکر کنم هشتم یا نهم بهمن ماه 57 بود که در ارومیه بودم. در و دیوار شهر پر از شعارهایی علیه شاه و بختیارو . . . بود. قبل از ظهر همان روز هم در یک تظاهرات مهم که تقریبا به خشونت کشیده شده بود شرکت داشتم. در میان شعارها که با اسپری و ماژیک بر در و دیوارهای شهر و حتی کوچه پس کوچه های شهر نقش بسته بود 2 شعار کاملا متضاد و عجیب و غریب  توجه مرا به خود جلب کرد :

مرگ بر اکبر پاسبان

و

درود بر اکبر پاسبان

با خود می گفتم این دیگر چیست؟ و کیست؟

شب هنگام تقریبا گرسنه ام شده بود و برای سیر کردن شکم وارد یکی از دیزی (آبگوشت) پزیهایی که در یکی از کوچه های بن بست منتهی به ایالت خیابان شاه (امام فعلی) بود شدم. تازه وارد کافه شده بودم که ناگهان 7 ، 8 نفر پاسبان کلت بر کمر و باتوم به دست وارد شدند. راستش کمی تا قسمتی( البته خیلی زیاد)! ترس برم داشت، دلم هری ریخت و با خود گفتم حتما مرا شناسایی کرده و برای دستگیری ام آمده اند. پاسبانها وارد شدند و یکراست به طرف صندلی ای که من نشسته بودم آمدند. لقمه در گلویم گیر کرد و کم مانده بود که قالب تهی کنم! اما آنها در صندلی های خالی اطراف من نشستند و سفارش غذا دادند. لقمه را به زحمت قورت دادم و تقریبا خیالم آسوده شد که کاری با من ندارند. 3 تا از پاسبانها درست روبروی من نشستند غذا(آبگوشت) آمد و آنها هم مشغول خوردن شدند. وقتی که دیگر ترسم تقریبا فرو ریخت حس کنجکاوی ام گل کرد و جسارت پیدا کرده و از یکی از پاسبانهای بغل دستی ام یواشکی پرسیدم: آغا این اکبر پاسبان کیست که این همه شعار بر له و علیه وی نوشته اند؟ و او یکدفعه با قهقهه ای بلند زد زیر خنده و من مات و مبهوت به چهره خندان و دهان گشاد از فک تا پیشانی وی خیره شدم.بعد از قهقهه ای ممتد و تقریبا طولانی دهانش را در گوش من آورد و آرام گفت: اکبر پاسبان همونی است که روبروی تو نشسته و کوفت زهرمار می کند!

یکدفعه حلقه ی چشمانم به طرف اکبر پاسبان چرخید و تا خیره شدم دیدم روی اتگت لباس آرمی اش نوشته شده: اکبر پاسبان.

رو به پاسبان قبلی کردم و گفتم مردم چرا اینهمه شعار برایش نوشته اند؟ و او باز خنده کنان گفت: مردم کجا بود؟ او خودش این کار را می کند تا معروف و مشهور شود. الآن همه ی اهالی ارومیه او را با انگشت به همدیگر نشان می دهند. از کودک 7 ، 8 ساله گرفته تا پیر مرد 60 ، 70 ساله همه او را می شناسند. راستش شبها که کشیش می دهیم او ماژیک و اسپری های نوجوانان و جوانانی که شعار علیه دولت می نویسند می گیرد و به هر کجا که می رسیم این شعارها را می نویسد راستی بگو ببینم بچه کجایی و اینجا چکار می کنی؟دوباره ترس سراغم آمد و از پرسشی که کرده بودم پشیمان شده بودم لرزشی بر کل اندام نحیفم حس کردم و با ترس و لرز در حالی که به تته پته افتاده بودم گفتم : م م م من بچه ی  چ چ چ چایپاره (قرضیاالدین) هستم و برای یه کاری شخصی به ارومیه آمده ام فردا صبح اول وقت بر می گردم و او بی تفاوت گفت : پس اینطور! سپس مشغول خوردن شد. باز دوباره خیالم تخت و راحت شد که دیگر کاری با من  ندارند. برای بار دوم به (اکبر پاسبان) خیره شدم دیگر کاملا مات و مبهوت شده بودم. هم خودش پاسبان بود و هم اسم فامیلی اش و به این شیوه ی تبلیغاتی متحیر شدم و تشکر کرده و زود از کافه خارج شدم. البته اکبر پاسبان چیزی نفهمید.

مجید جغفرزاده کسیانی  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مجید جعفرزاده کسیانی(بی نام) نظرات () |

Design By : nightSelect.com